«INFECTED LOVE»
P1: INFECTED LOVE
لوسیفر مورنینگ استار، کسی که یه زمانی در جهنم ابهتی داشت الان دیگه حتی پشیزی اهمیت نداشت و هیچکس فکرش را نمیکرد پادشاه جهنم، فرشته سقوط کرده از آسمان ها، از بهشت مقدس، نتواند به گناهکار های خود آسیبی بزند یا حتی بتواند کاری باهاشون کند. بعد از قضیۀ جشن مسخرۀ واکس و اون ماجرای رستگاری، هتل بیشتر از قبل شلوغ تر بود و خیلی از گناهکارها برای رستگاری به هازبین هتل میومدن تا رستگار شوند، اما در همین میان من، یعنی لوسیفر فقط داخل غار تنهاییم منتظر یه معجزه تو زندگیم هستم که بتونم بیشتر شاد باشم و رنگای بیشتری تو زندگیم ببینم. هر روزم را داخل غار تنهاییم میگذروندم و با اردک پلاستیکی هام بازی میکردم و بر اساس حروف الفبا و اسماشون تو قفسه میچیندمشون و باهاشون حرف میزدم. این کار جزوی از روتین روزمره ام بود به خصوص دعوا و جر و بحث با اون گوزن مغرور قرمز. درواقع بعد از اینکه کمی حال زخمش خوب شد از هتل رفت و یه مدتی میشه داخل هتل ندیدمش، هرچند برام مهم نبود که کدوم قبرستونی رفته ولی گذروندن روزم بدون جر و بحث با اون مث اینه یه بخشی از وجودت یا یه وسیله مورد علاقت گم شده و نمیدونی بدون اون چیکار کنی. هرچند من از اون متنفرم و اون هم به همون اندازه از من متنفره ولی باز دلم برای حرف زدن با یک نفر تنگ شده، حتی اگر اون فرد دشمنم باشه. به هر حال زیاد اهمیت نمیدم و سعی میکنم با یه کار دیگه جای اون روزمرِگیم رو پر کنم ولی هیچکدوم جواب نمیداد. کاش دوباره میتونستم باهاش دعوا کنم آرزو کنم سر به تنش نباشه.
سخن نویسنده: کپی اکیدا ممنوع امروز شاید چهارتا پارت از این رو بذارم هرکی هم اینو میخونه یه نظری بده
لوسیفر مورنینگ استار، کسی که یه زمانی در جهنم ابهتی داشت الان دیگه حتی پشیزی اهمیت نداشت و هیچکس فکرش را نمیکرد پادشاه جهنم، فرشته سقوط کرده از آسمان ها، از بهشت مقدس، نتواند به گناهکار های خود آسیبی بزند یا حتی بتواند کاری باهاشون کند. بعد از قضیۀ جشن مسخرۀ واکس و اون ماجرای رستگاری، هتل بیشتر از قبل شلوغ تر بود و خیلی از گناهکارها برای رستگاری به هازبین هتل میومدن تا رستگار شوند، اما در همین میان من، یعنی لوسیفر فقط داخل غار تنهاییم منتظر یه معجزه تو زندگیم هستم که بتونم بیشتر شاد باشم و رنگای بیشتری تو زندگیم ببینم. هر روزم را داخل غار تنهاییم میگذروندم و با اردک پلاستیکی هام بازی میکردم و بر اساس حروف الفبا و اسماشون تو قفسه میچیندمشون و باهاشون حرف میزدم. این کار جزوی از روتین روزمره ام بود به خصوص دعوا و جر و بحث با اون گوزن مغرور قرمز. درواقع بعد از اینکه کمی حال زخمش خوب شد از هتل رفت و یه مدتی میشه داخل هتل ندیدمش، هرچند برام مهم نبود که کدوم قبرستونی رفته ولی گذروندن روزم بدون جر و بحث با اون مث اینه یه بخشی از وجودت یا یه وسیله مورد علاقت گم شده و نمیدونی بدون اون چیکار کنی. هرچند من از اون متنفرم و اون هم به همون اندازه از من متنفره ولی باز دلم برای حرف زدن با یک نفر تنگ شده، حتی اگر اون فرد دشمنم باشه. به هر حال زیاد اهمیت نمیدم و سعی میکنم با یه کار دیگه جای اون روزمرِگیم رو پر کنم ولی هیچکدوم جواب نمیداد. کاش دوباره میتونستم باهاش دعوا کنم آرزو کنم سر به تنش نباشه.
سخن نویسنده: کپی اکیدا ممنوع امروز شاید چهارتا پارت از این رو بذارم هرکی هم اینو میخونه یه نظری بده
- ۸۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط